|
شومبوزگومبولی سمپادی زندگی زیباست زشتی های آن تقصیر ماست/در مسیرش هر چه نازیباست آن تدبیر ماست
|
وای خیلی خوشحالم!آخه امروز تولدمه! امروز ،اذون صبح من 16 ساله شدم! اصلا باورم نمیشه.انگار همین چند ماه پیش بود كه كلاس اول ابتدایی بودم! انگار همین هفتهی قبل بود كه خبر قبولیمو تو آزمون ورودی راهنمایی تیزهوشان شنیدم! انگار همین دیروز بود كه فهمیدم آزمون تیزهوشان دبیرستان هم قبول شدم! چهقدر زود بزرگ شدم. (اگه الآن دوستم"میری" بود، میگفت این از نشانههای ظهور امام زمان(عج) است كه روزها زود میگذرد!
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 06:05 ق.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 04:41 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
وای باز داره امتحانا شروع می شه. چه قدر امسال زود گذشت. خیلی زود من که اصلا نفهمیدم.
[ یکشنبه 4 دی 1390 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
با توام،باتو،خدا یك كمی معجزه كن چندتا دوست برایم بفرست پاكتی از كلمه جعبهای از لبخند نامهای هم بفرست * كوچههای دل من باز خلوت شده است قبل از اینكه برسم دوستی را بردند یك نفر گفت به من باز دیر آمدهای دوست قسمت شده است * با توام،با تو،خدا یك دل قلابی یك دل خیلی بد چه قدر میارزد؟ من كه هر جا رفتم جار زدم: شده این قلب حراج بدوید یك دل مجانی قیمتش یك لبخند به همین ارزانی * هیچ وقت اما هیچ كس قلب مرا قرض نكرد هیچ كس دل نخرید * باتوام،باتو،خدا پس بیا، این دل من، مال خودت من كه دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت «عرفان نظرآهاری»
[ جمعه 4 آذر 1390 ] [ 12:01 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
ای بابا چیكار كنم؟ اصلا وقت هیچ كاری رو ندارم! شبا ساعت 12 میخوابم، صبام ساعت 5 یا زودتر بیدار میشم. آخه اینم شد زندگی؟!
[ دوشنبه 25 مهر 1390 ] [ 08:51 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
وای مامان بودن چه قدر سخته. امروز مامانم نصفه روز داداش كوچولومو گذاشت پیش من. آخه میخواست بره بیمارستان دیدن خالهم. بعد به من گفت كه اگه بلدی غذا هم درست كن و رفت. منم برای اینكه به مامانم ثابت كنم بلدم غذا درست كنم، شروع كردم به درست كردن ماكارونی. هنوز تازه گوشتارو گذاشته بودم رو گاز كه علیرضا شروع كرد به گریه كردن . دست شم گذاشته بود رو شكمش و هی میگفت
آی دلم آی دلم. منم بغلش كردم و گذاشتمش رو اُپن مون. وای چشمتون روز بد نبینه یه دفگی از دماغ و دهنش استفراغ
كرد. اونقدر زیاد بود كه از لبهی اُپن داشت میریخت
پایین!!!!!!!! منم هول شدم و با دستم جلوشو گرفتم!!!!!!! وای نمی دونین با چه بد بختی ای اُپنو تمیز كردم بعد صورت علیرضا رو شستم و همونجور كه گریه میكرد، تو بغلم نگهش داشته بودم كه گفت: بدو الان میریزه دسشویی!!! منم بدوبدو بردمش دستشویی و دیدم گلاب به روتون طفلی به شدت اسهاله!!!!!!!!!!! یه عالمه دلم براش سوخت. فكرشو بكن: یه پسر كوچولویه سه و نیم ساله، اسهال استفراغ بشه و داشتم میگفتم از دسشویی آوردمش بیرون و بدو بدو بردمش طبقه پایین خونهی عموم. گذاشتمش پیش عموم و اومدم بالا و دیدم وای دیگه گوشتی
نمونده كه! همهش جزغاله شده. همیشه فكر میكردم مامان بودن خیلی آسونه. ولی امروز فهمیدم نه خیلی سخته. مامانا باید چندتا كارو همزمان با هم انجام بدن. خلاصه دوباره شروع كردم به درست كردن ماكارونی . ولی عجب ماكارونیای شد ها! تعریف از خود نباشه، تا حالا ماكارونی به این خوشمزگی نخورده بودم! [ جمعه 8 مهر 1390 ] [ 04:54 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
وای نمی دونم چرا چند شبه هی پشت سر هم كابوس میبینم و از خواب میپرم؟! تازگی خیلی از شب میترسم. بیشتر كابوسام خیلی به واقعیت نزدیكن. این خیلی منو می ترسونه. قلبم هی میاد تو دهنم!
[ دوشنبه 28 شهریور 1390 ] [ 03:57 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
وای بالاخره نی نی خالهم به دنیا اومد. اسمشو گذاشتن سینا كه به سجاد بخوره! وای!!! انقدر ناز و كوچولوی كه حد نداره. این چند روز كه نبودم همش خونه خالهم بودیم. *************************** راستی تو همین مدرسه خودم یعنی فرزانگان 2 ثبت نام كردم.یعنی كردنم. حالا خیلی از روز اول مدرسهها میترسم. به یه دلیلی كه نمیتونم بگم.
[ چهارشنبه 23 شهریور 1390 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
بالاخره تصمیممو گرفتم. می رم تجربی. خدا كنه تصمیمم درست باشه.
[ دوشنبه 7 شهریور 1390 ] [ 03:25 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
ای بابا! آخه من چیكار كنم؟ كدوم رشته برم؟ كدوم مدرسه برم؟ خیلی از دوستام انتخاب رشته كردن ولی من هنوز بلاتكلیفم. انسانی كه امكان نداره برم. یا میرم ریاضی یا میرم تجربی. خیلیا میگن برو ریاضی ریاضی بهتره ولی من خودم از وقتی یه سریال تو ماهواره دیدم، (البته به قول یكی از دبیرا،ما كه ماهواره نداریم همسایه هامون دارن!!!) خیلی به شغل جراحی علاقه پیدا كردم و دوست دارم جراح بشم. ********************** مدرسهم هم میخوام عوض كنم. به یه دلیلی دیگه نمیخوام برم فرزانگان2. با كلی بدبختی مامان و بابامو راضی كردم كه دیگه نرم فرزانگان2. ولی میخوان انتقالی بگیرن منو ببرن فرزانگان3. ولی من دوست دارم برم یه مدرسه معمولی.
واقعا موندم چیخوبه چی بده؟ تازه معلوم هم نیست ما كنكور داریم یا نداریم تا بفهمیم چه خاكی باید تو سرمون كنیم!
[ چهارشنبه 2 شهریور 1390 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ نظرات ]
وای امروز تولد مامانمه. هنوز چیزی واسش نخریدم. چی باید بخرم؟
[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:45 ق.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
امروز عیده. یه عید بزرگ. همه خیلی خوشحالن.ولی... ولی من خیلی ناراحتم. خیلی.چون كه ...
[ یکشنبه 26 تیر 1390 ] [ 09:30 ق.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
امتحانام تموم شده ولی اصلاً حوصله آپ كردن ندارم.
[ یکشنبه 5 تیر 1390 ] [ 04:48 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
2تا از امتحانامو گند زدم. [ جمعه 20 خرداد 1390 ] [ 08:42 ق.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
من باز سوتی دادم! نمیدونم چرا من اینقدر سوتی میدم. دیروز یكی از دوستام داشت از زنداییش میگفت. من یهو گفتم:زنداییت ازدواج كرده؟!!!!!!!!!!!!!!
[ پنجشنبه 5 خرداد 1390 ] [ 03:45 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
امروز شهادت حضرت فاطمه بود. من اصلا حواسم نبود و كلی آهنگ گوش كردم . امید وارم حضرت فاطمه منو ببخشه.
[ شنبه 17 اردیبهشت 1390 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
سلام دوستان. دیروز روز سمپاد بود.ما از چند روز قبل خیلی ذوق داشتیم ولی... وقتی دیروز رسید،مسئولین بیییییییییییییییییق مدرسه مون زدن تو ذوقمون! جشن كه نگرفتن،مدیرمون كه بهمون تبریك نگفت،اون آقاهه رئیس سمپاد مشهدم كه نیومد. راستی هدیهی روز 13 آبانمونم دادن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بالاخره رسید!حالا چی بود؟ نگم بهتره آبرومون می ره!!!!!!!!!!
[ پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 ] [ 06:58 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
آخی! خاله م رفت سونوگرافی و فهمید كه نی نی ش پسره!
[ شنبه 3 اردیبهشت 1390 ] [ 09:49 ق.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
امروز ما رو بردن اردو! خیلی بهم خوش گذشت. آخه همش با دوستم كه خیلی خیلی دوسش دارم بودم. راستی یه عالمه هم صورتم سوخت. امشبم مامان جونم از مكه میاد و من باید یا صورت سوخته برم مهمونی!!!
[ دوشنبه 29 فروردین 1390 ] [ 06:49 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
اینقدر دلم گرفته كه نمی دونم چیكار كنم. كاش اصلا خدا منو نمی آفرید تا اینقدر تنها و ناراحت نبودم. [ چهارشنبه 24 فروردین 1390 ] [ 05:37 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
[ جمعه 5 فروردین 1390 ] [ 11:53 ق.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
با سلام خدمت دوستان عزیزم: امیدوارم سال خوبی داشته باشیم! سر سفره ی هفت سین هم همدیگه رو فراموش نکنیم.
[ شنبه 28 اسفند 1389 ] [ 07:05 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
پسر همون خاله م که نی نی داره یه هفته اومده بود خونه مون. این هفت روز اندازه ی 7سال واسه م گذشت. اینقدر که این سجاد پسر شیطونیه! دو روز پیش خاله م از مکه اومد و سجاد رفت خونه شون و من راحت شدم! از در و دیوار بالا می رفت. علیرضا(داداشم) رو هم مثل خودش خل کرده بود. چند بار نزدیک بود گریه کنم از دستش. مامانم هم نمی ذاشت دعواش کنم که یه جا بشینه. آخه هم کوچولوتر از منه و هم مامان و باباش نبودن! خلاصه از دیروز که آقا سجاد نبودن منزل ما در آرامش کامل به سر می برد. [ چهارشنبه 25 اسفند 1389 ] [ 05:14 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
[ چهارشنبه 25 اسفند 1389 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
[ جمعه 13 اسفند 1389 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
امروز سرکلاس شیمی یه اتفاق جالب افتاد. چند روز پیش گلی دستگیره ی در کلاس رو شکوند!!! امروز زنگ دوم که شیمی داشتیم، نمیدونم چه جوری اون میله ی توی قفل در اومد و ما توی کلاس گیر افتادیم و معلم شیمی بیرون کلاس با اون صدای گرفته ش هی می گفت درو باز کنین.بعد از 20 دقیقه سرایدار مدرسه مون اومد و درو باز کرد و معلم گرامی وارد شدن!!!!و امتحان گرفتن.
[ پنجشنبه 12 اسفند 1389 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
[ چهارشنبه 27 بهمن 1389 ] [ 08:45 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
یه مدت بود كه من همش سوتی میدادم! فقط 3 تاشونو واستون مینویسم! یه روز كه زنگ خورد،خیلی خیلی عجله داشتم كه برم بیرون.یه دختره كه چادر سرش بود،جلو در ایستاده بود و هرچی بهش میگفتم برو،نمیرفت.خیلی عصبانی شدم و بعد یه دفگی هلش دادم و گفتم:بیشعور برو دیگه!!برگشت طرفم و با چشمانی گرد نگاهم كرد.خشكم زد و شوكه شدم. میدونید كی بود؟دفتردار مدرسمون بود!!!!!!!! امسال سرویسم مینیبوسه.یك روز نشسته بودیم و منتظر یكی از بچهها كه بیاد و بریم. مسئول سرویسها درو باز كرد و سوار شد.من ناخودآگاه گفتم:برپا!!و همه زدن زیر خنده! یه روز تلفن رو برداشتم و به جای اینكه بگم: بفرمایید، گفتم: بسم الله الرحمان الرحیم!!!!!!!
[ جمعه 1 بهمن 1389 ] [ 12:54 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
سلام دوستای گلم!من میخوام شیطونیهایی رو كه در دوران راهنمایی كردم براتون بگم! نظر هم فراموش نشود. سال دوم،اولین روزی كه ورزش داشتیم،یك توپ بسكتبالو سوراخ كردم و یك توپ والیبالو نمیدونم به كجا پرتاب كردم!!! فكر میكنم اردیبهشت ماه سال دوم بود كه با دمپاییهای قرمز گلگلی رفتم مدرسه!!!!! و سال دوم بود كه شیشهی دفتر مدرسه رو شكوندم!! سال سوم در عرض یك هفته،3بار منو از كلاس اخراج كردن: 1- روز بعد از جشن تولد خواهرم،معلم شیمی، منو برد پای تخته و یك موازنهی خیلی سخت داد تا حل كنم.منم بلد نبودم و با كمال احترام، از كلاس بیرونم كرد!! [ چهارشنبه 29 دی 1389 ] [ 07:57 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
امروز یاد معلمهای خنده دار دوره راهنماییم افتادم! سال اول و دوم راهنمایی یك معلم حرفه داشتیم كه سر كلاس فین میكرد!!! سال اول معلم هنر و فارسیمون یكی بود و همهش از باباش و شوهرش و پسراش و ... حرف میزد!!خیلی هم از من بدش میاومد. سال دوم یك معلم هنر داشتیم كه سر كلاس جكهای بیتربیتی تعریف میكرد كه بیشترش مامایی بود!! سال دوم یك معلم فیزیك داشتیم كه همیشه خط مقنعهش كه باید زیر چونهش باشه،نزدیكای چشماش بود!!!!!وهمیشه دهنش كف میكرد و كلا شاید 10 دقیقه درس میداد و بقیهی وقت كلاس رو از خونهی 50 متری خواهرش گرفته تا حموم رفتناش رو برای ما تعریف میكرد!!!!! سال دوم یك مشاور داشتیم كه انگار با مستربین دوقولو بود!!!! سال سوم معلم فارسی و آمادگی دفاعی و املا و انشا و پرورشیمون یكی بود و خیلی با من صمیمی بود.یك روز داشتیم از طرف مدرسه میرفتیم سمینار زیست.تو مینیبوس روبهروی من نشسته بود.یك دفگی وسط راه به من گفت نخ سوزن داری؟!! گفتم نه واسه چی؟ یه دفگی پاش رو آورد بالا و جورابشو نشون داد و گفت جورابم سوراخ شده میخوام بدوزم!!!!!!!!!! سه سال راهنمایی یك معلم زیست داشتیم كه وقتی میخواست پای تخته چیزی بنویسه،میرفت نزدیك تخته و میگفت تیتر بزنید بعد محكم میچسبید به تخته و شروع میكرد به نوشتن!!! یا یه بار سر جلسه امتحان یهو چشمم افتاد بهش و دیدم داره با خودكار گوشش رو تمیز میكنه!!!!داشتم شاخ در میآوردم!!سال اول كه از مكه برگشته بود ، مثلا چادر سرش میكرد ولی وقتی به ماشینش كه جلو در مدرسه پارك بود میرسید،میدید چادرش وسط راه افتاده!!! سال دوم یك معلم جغرافی داشتیم كه موقع حرف زدن،فكر كنم نصف زبونش میاومد بیرون!!مثلا وقتی میخواست بگه سلام بچهها، میگفت دلام بدّهها!!! معلم فیزیك سال سومم انواع فحشهای زیبا را نثار ما میكرد!مثل بتمركین و خفهشین و ... این جور معلما هستن كه همیشه در ذهن دانشآموزا میمونن!! [ دوشنبه 27 دی 1389 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ شومبوزگومبولی ]
[ یادگاری ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |